یک استکان سکوت از دریای دل ...

          

بشکن ...

          بشکن این دیوار شیشه ای میان ما را ...

بشکن ...

         بشکن همه ی شروطی که برای دیدنت برایم گذاشته ای ...

فقط این بین ، حواست به قلب لعنتی من هم باشد ...

این روزها زود می شکند ...

من تورا دست او سپرده ام ...

شاید باید اینگونه می شد ...

ای کاش می فهمیدم اکنون چه حسی داری ؟...

امیدوارم همانی شده باشد که خودت می خواستی ...

همین!!!!! .

جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir