یک استکان سکوت از دریای دل ...

شبی بود و ستاره ای .

فریادی بود و سکوتی .

منی بودم و مثل همیشه خاطرات بودن تو !

و قاب عکس کوچک و قدیمی که سال ها پیش ، با لبخند به آن می نگریستم .

اما اکنون اشک هایم آن را غبارروبی می کنند .

دیگر حتی ستاره هم در این شب های تار چشمک نمی زند .

دیگر حتی او هم از خودنمایی خسته شده است .

دیگر مثل گذشته ها نیستم که جابه جا شدن دو نقطه برایم مهم باشد .

دیگر جابه جا شدن آسمان و زمین هم برایم مهم نیست .

وقتی تو خسته ای ،

وقتی تو ناراحتی ،

وقتی تو دلتنگی ،

وقتی هوای چشمانت ابریست و

وقتی پیش من نیستی

دیگر هیچ چیز در این دنیا برایم مهم نیست به جز تو !

 

چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir