یک استکان سکوت از دریای دل ...

وقتی واژه ها به مغزم هجوم می آورند .

چاره ای جز دست گرفتن قلمم ندارم و جاری کردن آنها بر کاغذ ...

نوشته هایم تکراری اند ... !

می خواهم بهشان رنگی بزنم ...

اما آخر رنگ مورد علاقه ی من هم مانند دلم مشکی است !

باید کمی با خود متفاوت باشم تا دوباره جان گیرم ...

اما احساس می کنم که تغییر کرده ام ...

از درون !

اما نمی دانم چیست ؟!

چه حس عجیبی دارم ...

احساس تهی بودن از هر آنچه آموخته ام !

احساس مبهمی است !

معلوم نیست که چه می گویم من امشب ... ؟

اما می خواهم یه سری کلمات را اینجا بنویسم

که امشب دیوانه ام کرده اند ...

: انسان !   من !    شب !   ترس !  مرده بودن !   ...

نمی دانم !

حس است دیگر !

می آید ...

می رود ...

و آنچه که می ماند ردپاهایش بر ذهن و قلب و افکارم !

 

آغاز سال 2013 رو تبریک می گم ...

 

ایشالا اتفاق های خوبی بیافته در این سال برای همه ...

 

من که هیچ حسی ندارم !

 

تنها کاری که همیشه انجام دادم واسه همه !

 

دعا کردنه ! ...

 

خدایا ...

شکرت !!!!!

سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | خواهر طوفانی | نظرات () |

www . night Skin . ir