173. دوباره نیستی و بغض گلومو میگره ...

یک روز و نیم پیششون بودم .

هیچ چیز خاصی نشد ،

ولی یه خبر خیلی خوب شنیدم .

کارشو عوض کرد و بالاخره بعده ایـــــن همه درس خوندن ، به کار مورد علاقش رسید !

خوشحالم براش ، خیلی زیاااد !

امیدوارم همیشه موفق باشن .

روز دختر هم بود .

داداش برام هدیه گرفت. ذوق نکردم. ولی همین که به فکرم بود ازش ممنونم.

مامان اونجا مریض شد و حالم بد گرفته شد.

چیز خاصی نیست البته.

وقتی رسیدم اینجا و در خونه رو باز کردم گفتم :

بسم الله ... روز از نو ، روزی از نو !

این هفته آخرین هفته  تو تابستان هست که میریم مدرسه.

تو این یک ماه که وقت دارم ، میخوام یه نقاشی بکشم. حسابان و فیزیک بخونم.

برنامه ی دیگه ای ندارم .

و اینکه خواهرم از بیستم می ره سرکار جدیدش. و ممکنه آخر هفته بیان اینجا و داداش اینا هم بیان باهاشون.

و من 19 فاینال دارم و 22 یه کلاس حسابان 2 ساعت و ده دقیقه ای دارم ! این دیگه آخرشه !

تا جایی که بشه میخوام برم تهران !

چون دیگه نمی دونم کِی ممکنه ببینمشون ...

خدا ...

ای کاش حال همه آدم ها خوب بود ...

نمیدونم چرا ؟! شب اول که خونه خواهرم خوابیدم ، خواب شقایق رو دیدم !

و شب دوم هم خواب قلب  رو . 

من به اعداد زوج علاقمندم ;)

17 شهریور تولد یکی از افراد مهم زندگیمه !

که خیلی هم درگیره کاراشه ...

امیدوارم بتونم خوشحالش کنم 3>

...

کاش همیشه با هم بودیم ! کاش ...

...

خیلی دلم می خواد باهاش حرف بزنم ولی می دونم حالش داغونه ! می دونم وضعیتش اصلا خوب نیست. نامردی نیست انصافا ؟! اون هیچوقت حرف نمیزنه ! میریزه تو خودش و هر از چند گاهی چند تا جمله می گه ...

امروز خانم خانما :)

...

هیچکس قیافه ی خودِ واقعیم رو دوست نداره ! فکر کنم هیچ کس حوصله ی ظاهر واقعیم رو هم نداشته باشه !

...

بالاخره بعده نمیدونم چند وقت !!! هدیه شکلاتی رو دادم . امیدوارم که واقعا خوشش اومده باشه. خودم که خیلی دوست داشتم :دی

...

یکشنبه برای اولین بار خودم یه کاری رو انجام دادم :دی تجربه جالبی بود !

...

من بیشتر خونه خواهرم بودم .

نمیدونم چی شد گفتم خوب ساعت چند میریم تهران ؟!

یعنی اصلا حواسم نبود ! فکر می کردم جایی که اونا هستن جای اصلیه ! 

خونه خواهر ، انگار که نه ،خونه خودِ آدمه !

...

قرار بود تابستان خونمون رو رنگ کنیم ! هیچ کدوممون حوصله نداشتیم وسایلمون رو جمع کنیم ببریم طبقه پایین :|

...

خونه خالیه ... رنگ و بویی از تو نیست !

...

باید درس بخونم نه ؟! دلم خواست دانشگاه تهران قبول شم ولی من نمیتونم اینجا رو هم ترک کنم ... باید بین تهران و اینجا یک کدوم رو انتخاب کنم !

...

خواهر ... برادر ... کجی ، داداش ، خیلی خوشحالم که دارمتون ! با افتخار می گم که من خواهر و برادری دارم که اختلاف سنیمون خیلیی زیاده !

دوستون دارم همییییشه :*

...

همه تهران بودن و من به خاطر مدرسه نرفته بودم . من و بابا رفتیم با هم چهارشنبه بعد از کلاس زبان ! رسیدیم رفتیم خونه داداش و من خوابیدن رفتم تنهایی خونه کجی. و فردا ناهار همه خونه کجی بودیم و شب شام خونه خاله و شب با شبنم و پیوند برگشتیم خونه کجی و خوابیدن بودیم و ناهار رفتیم خونه خاله . ولی داداش گفت من می خوام کباب بگیرم ، خاله گفت نه من می خوام ناهار درست کنم ، کجی گفت همه ناهار خونه ما :)) دیگه همه با هم می خواستن رقابت کنن :دی به هر حال خاله و بیشتر داداش پیروز شدن ! و بعده ناهار هم که کمی مسخره بازی دراوردیم درمورد اینکه خواهر بهتره یا برادر که خوب معلومه خواهر :دی و بعد راه افتادیم با خاله اینا !

...

به قول کجیم : منم که خودم حساااااس ، عاااطفی :دی

دلم جنگل می خواد ... اونم با کجیم ...

عکس نوشت‌: چشامو میبندمو تصور میکنم هستم چنین جایی و مشغول اشک ریختن و نوشتن ...


/ 32 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ninish

Man alan khahar mikham bayad kio bebinaaaam.??? Albate har 2sh khube.. Fkon 4 gholu.2 ta dokhi 2 ta pesar.. Eyy jooooooooonnnn...chi misheeeeee. Bichare mami...khkhkhkhkh

افت و خیز !

پس این روزای آخر تا بستون کلا به با هم بودن گذشت [قلب] ایام با هم بودن به کام عزیزم در ضمن من هم خود واقعیتو هم ظاهرت رو دوست دارم[ماچ][ماچ]

شکلاتی

[بغل]

صدف

جا به این خوشحالی حالا چرا مشغول اشک ریختن خواهر طوفانی؟ [ابرو]

آی سا

این چشم روهم گذشتنو تصور کردن... یواش یواش گرم می شی...می سوزی...آروم یم شی...یهو بی هوا یخ می زنی...اشکات راشهشونو باز می کنن...اه لعنتی

آی سا

انتخاب بین تهرانو اونجا سخته... ما چون نزدیکیم آرزومه...انتخاب نیست

آی سا

کاش حال همه ی آدما خوب بود! آخرین باری که این جملرو گفتم...سه شب پیش بود..حتی ساعتو حالمم یادمه!

آی سا

من نمی دونم چرا هیچوقت از نداشتن داداش یا خواهر پشیمون نشدم...خدا حفظشون کنه.... اما خیلی قشنگه این روابط داداش خواهری...دلم خواست!