47. شاید کمی دیوانگی ...

شبی بود و ستاره ای .

فریادی بود و سکوتی .

منی بودم و مثل همیشه خاطرات بودن تو !

و قاب عکس کوچک و قدیمی که سال ها پیش ، با لبخند به آن می نگریستم .

اما اکنون اشک هایم آن را غبارروبی می کنند .

دیگر حتی ستاره هم در این شب های تار چشمک نمی زند .

دیگر حتی او هم از خودنمایی خسته شده است .

دیگر مثل گذشته ها نیستم که جابه جا شدن دو نقطه برایم مهم باشد .

دیگر جابه جا شدن آسمان و زمین هم برایم مهم نیست .

وقتی تو خسته ای ،

وقتی تو ناراحتی ،

وقتی تو دلتنگی ،

وقتی هوای چشمانت ابریست و

وقتی پیش من نیستی

دیگر هیچ چیز در این دنیا برایم مهم نیست به جز تو !

 

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیه

مرسی عزیزم که قابل دونستی وسرزدی بازم بیاپیشم[قلب]

جودی ابوت

ترک میکنم و تنهایت میگذارم.... تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای.... صادقانه دروغ گفتن خالصانه خیانت کردن و عاشقانه بی وفایی کردن.... و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن...!!!! و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم... لایق اعتمادی...

جودی ابوت

همیشه نباید همه چیز را توضیح داد... وقتی کسی برای نداشته هایت بهانه میگیرد بهتر است او را هم نداشته باشی تا به نداشته هایت اضافه شود....

جودی ابوت

.اینطور نمیشود باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد غــرق در فـکرت شدن اصلا دست خودمــ نیست.....

جودی ابوت

باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی. کاش نه کوچه انتهایی داشت و نه باران بند می امد.

زی زی

سلام آجی جونم...خیلی آپت عالی بود.......[ماچ][قلب]

شقایق

من از وبلاگت خوشم اومد ممنون که بهم سر زدی باتبادل لینک موافقی؟