164.شده این خونه زندون و تو نیستی ... !

وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی ست ... !

 

باید از محشر گذشت
این لجنزاری که من دیدم
سزای صخره‌هاست
گوهر روشندل از کان جهانی دیگر است.

عذر می خواهم «پری»
من نمی‌گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمانها نیز تنگی می‌کنند
روی جنگلها نمی‌آیم فرود
شاخ زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه‌ی این درد نیست

بره‌هایت می‌دوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو...
یک شب مهتاب از این تنگنای
بر فراز کوهها پر می‌زنم
میگذارم میروم
ناله‌ی خود می‌برم
دردسر کم می کنم

چشمهایی خیره می‌پاید مرا
غرش تمساح می‌آید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامری است
دست موسی و محمد با من است

می‌رویم، وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی است
صبح چندان دور نیست

 

"شهریار"

 

 

/ 34 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرمه

ایشالا ک بزودی تابستون میشه و تو هم از این حس و حال در میای[پلک]

مریم بانو

هعیی روزگااااااار.

نغمه

سلاااام عزیزم خیلی وقت بود نبودی. انشالله هر جا هستی سلامت باشی[ماچ]

رها

من خود ان سیزدهم کز همه عالم بدرم سلام اجیخوبی چه خبر با درسا چی میکنی ما نیستیم خوش میگذره[بغل][بغل][بغل][بغل]

پگاه

سلام از همین الآن وبلاگت بوی تابستون میده دختر

شکلاتی

[پلک]

شکلاتی

سلام[بغل]شروعِ پستت رو دوست داشتم...

بابانوئل

دلم میخواد راننده ماشین پلیس بشم؛ را بيوفتم تو خيابون از پشت بلنگوش بگم : راننده پژو حرکت کن! مگان!! سرت رو بنداز پایین ! مگه خودت خواهر مادر نداری !؟ ماکسیما مشکی ؟ شیطون دخترای قشنگی سوار کردی!؟ 206 صندوق دار آهنگت خیلی قدیمیه...عوضش کن... !!!! پرايد مشکی ... پراااااااايد...... فخر می فروشی عوضی ؟؟؟ بزن بغل!!! [نیشخند]

نینیش

[خنده][خنده] Che fazie az in polica..[مغرور]