29. دنیای واقعی ...

لب ساحل بودم.

موج به سمتم قدم برداشت.

و دیوار افکارم را شکست.

و مرا از رویا به دنیای واقعی کشاند.

رویایم زیبا بود.

به زیبایی شقایق های عاشق...

اما دنیای واقعی نه.

اینجا سیاه و ترسناک است.

اینجا کسی چیزی از عشق نمی داند.

اینجا کسی رویای شقایق را ندارد...

موج مرا زندانی کرد.

زندانی دنیای واقعی ...

 

........................

اینو دیروز تو مدرسه نوشتم.

وقتی که داشتم کتاب نویسنده ی مورد علاقم(خانم عرفان نظر آهاری) 

رو می خوندم.

و تو رویا بودم.

اما اینقدر بچه ها سر و صدا کردن که نمی ذاشتن به رویا پردازی هام ادامه بدم.

ولی باید واقعیتو قبول می کردم.

من تو دنیای واقعی باید زندگی کنم ...

 

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
آزاده

میگفتند باران که می بارد بوی خاک بلند میشود... اما اینجا باران که میزند فقط بوی خاطره ها می آید.

کوثر

دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد/ چه بخشنده خدای عاشقی دارم/ که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم/ دلم گرم است, میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم.... برایت من خدا را آرزو دارم... [بغل][ماچ]

زینب

زندگی بافتن یه قالی است نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی نقشه را اوست که تعیین کرده تو در این بین فقط میبافی نقشه را خوب ببین ، خوب بباف نکند آخر کار قالی زندگی ات را نخرند